تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers میوهٔ شیرین
میوهٔ شیرین
قشنگ یعنی‌ تو
جستجو
پيوندها












































یه خبر خیلییی قشنگ...سام کوچولوی مامان عسل بانو ۱ سالش شده .عزیزکم،پنبه خوشگل،برگ نارنج پاییزی ۱ سالگیت سبز عزیزم.الهی همشه در پناه خدا سالم باشی‌.عسل جون ۱ سال از برگزیده شدنت گذشته ،مادریت مبارک گلم...

                   

 

وقتی‌ با پسر کوچولوت بچگی‌ کنی‌ و با اون به دنیا بخندی دنیا هم به روت میخنده.این روزا من و فرید هم در آستانه ۱ سالگی هستیم.هر روز با امیر میخندیم و حتی غذا می‌خوریم.امروز داشتم با پسرکم غذا میخوردم دیدم او که اصلا دوست نداره با قاشق غذاشو بخوره پس شروع کردم با دست تکّه‌های کوچیک بهش دادن که کلی‌ خوشش اومد بنابرین مامان و امیر با دست غذا خوردن و آخرش اگه  کسی‌ منو میدید مثل امیر با چشم و بینی‌ و گوش و موهام هم غذا خورده بودم ولی‌ کیفی‌ داشت که نگوو.

توی فروشگاه به قصد خرید رفتیم ولی‌ بیشترش به بازی گذشت ۳ تایی‌ مینشستیم جلوی قفسه‌های مواد خوراکی و هر بازیی که امیر دوست داشت میکردیم البته با سر و صدا.کلی‌ هم دوست از فسقلی تا بزرگ و هم بازی‌ پیدا کردیم.

کلی‌ تو فروشگاه اسباب بازی با همه چی‌ بازی کردیم آخرشم ۲ چی‌ خریدیم.راستی‌ نگفتم امروز کلی‌ مهمون برای ناهار داشتیم،۲۰ تا ماشین با چند تا عروسک و سگ پشمالو با آقا فیله و زرافهٔ مهربون که آقا امیر کلی‌ ازشون ،پذیرایی‌ کرد البته اینم بگما بیشتر وقتها صاحبخونه نبود ،یه لقمه میخورد یه دور میچرخید اون حیوونیام از خجالتشون یکی‌ ۲ لقمه بیشتر نخوردن که اونم اهدایی خود امیر بود.

یه وقتایی میشینیم با هم با هر چی‌ که داریم برج میسازیم این فسقلیم تو یه چشم به هم زدنی‌ خرابشون میکنه کلی‌ دعوامون میشه با هم که با یه بوسش ...

یک قدم به قدم‌های قبلا برداشتهٔ پسرم اضافه شد و خودش وقتی‌ میبینه با این ۲ قدم دنیا زیر پاشه خیلی‌ ذوقمیکنه.

روزهای قشنگی‌ رو تجربه می‌کنیم

.خدای رنگ‌های پاییزی،هیچ کارت بی‌ حکمت نیست من و فرید هرگز روزهای ۱ سالگیمون رو به یاد نمیاریم مگه با عکسها یا فیلم هامون،ولی‌ جوری برامون مقدر کردی که پا به پای پسرکمون ۱ سالگی زیبا رو هم ببینیم،بهاش بخندیم ،دالی‌ بازی کنیم،از الکی‌ زمین بخوریم پاشیم خودمون رو بتکونیم ،غذاهای بی‌ نمک بخوریم و کلی‌ دوست تو دنیا پیدا کنیم،۱ سالمون کردی که بفهمیم هر چقدر هم درس بخونیم،پول داشته باشیم،سفر کنیم ،مقام داشته باشیم باز هم همون دخترک  و پسرک ۱ ساله هستیم همیشه چون همشه باید چیز‌های نشناخته ببینیم ...

بوی پاییزت سرمستم کرده.من هم دوست دارم همپای این پولک‌های نارنجی جدا شده از درختا با نسیم باد برقصم و داد بزنم امیر پاییزی من داره دوباره متولد میشه.داد بزنم که عشق کوچولوی من دوست دارم .

فقط ۱۶ روز دیگه....

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت... امروز یه موضوع بعد فکرم رو مشغول کرده بود،خبری که در روزنامه دیدم این بود ک پسرک ۳ ساله یی که بعد از ۲ روز تب بالا از دنیا رفت اونم بخاطر این انفولانزای لعنتی.دلم برای مادر پسرک آتیش گرفت  و پیش خودم گفتم چه خوب که بچم مهد نمیره،نمیدونم شاید اون مادر هم مجبور بود ...ولی‌ در هر صورت مواظب فرشته‌هاتون باشید

 

 

رکسانای عزیزم تولد عشق قشنگتون رو تبریک میگم ایشالا که سالیان بیای‌ و از موفقیتش بگی‌ برامون.

Image and video hosting by TinyPic

خوشگل من ۲ سالگیت سبز

 

ارسال شده در: Tue 3 Nov 2009 :: 0:37 AM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید

این روزا همه چی‌ تو خونه ما سرشار از آب دهان امیر هستش.انقده هم از غذاهای خودش به من داده ،منم کلی‌ آب دهنی شدم دیگه مثلا داره بیسکوییت میخوره یه گاز خودش یکی‌ مامان.حالا تصورش رو بکنین یه امیر با یه پوشک که نصفه نیمه بسته شده یه طرفشم اویزونه در حال فرار با یه تیکه بیسکوییت خیسه آب دهان  تو دستهای کوچولوش با ۲ تا ماشین به زورررررررر تو دست دیگش داره از دستم فرار میکنه و وقتی‌ که مامان میگیرتش هی‌ تند و تند بوس میده مبادا بخورمش.

پسرم آخه کلی‌ دندون تو راهی‌ داره

روزی چند بار باید بریم تو راهروی ساختمون که صدا حسابی‌ اکو داره با هم دیگه و شب‌ها ۳ تایی‌ صدای انواع و اقسام جک و جونورها رو در بیاریم تا راضی‌ بشی‌ دیگه برگردیم خونه.

دیروز در فریزر رو که باز کردی (در یخچال رو بارها امتحان کرده بودی قبل از این)فکر کردی که طوفان یخ اومده مخصوصاً وقتی‌ که دستتو بردی توش یهو چشات رو ریز کردیی و خودت گفتی‌ بووووووووووووو.

میپرسیم ...امیر عسلی پیشی‌ چی‌ میگه میگی‌...یه چیزیی‌ تو مایهٔ خور و پف کردن بعدش میییییییییی اینم به تقلید ا زمخمل خونه مادر بزرگ میگی‌.

وقتی‌ که میشمرم برات ۱  ۲  خودت میگی‌ شیییییییییییییییی که احتمالا همون ۳ باید باشه دیگه.

 

امسال نفس من ،پاییز سرد و زود رسی داریم ولی‌ وایی اگه بدونی مامانی‌ چه پاییز زیبایی‌ نمیدونم من چون عاشقتر شدم قشنگتره واسم یا نه.همشه پاییز رو دوست داشتم واسهٔ بوی قشنگش واسه رنگای  قشنگترش،واسه بوی دفتر و کتابش ،دیرترا دوست داشتمش چون خدا دوستم داشت و تو این فصل بابا رو شناختم باز هم الان عاشق این فصلم چون هر جاشو نگاه می‌کنم یه چیز ناب میبینم یه بوی خوب حس می‌کنم بوی خدا صدای بال فرشته‌ها.آره جگر گوشهٔ من لحظه‌های زیبای ما با تو پر شده دیگه همشه با خدا حرف میزنم  هر لحظه ازش می‌خوام که تو فرشتهٔ پاییزی منو لای پرو بال فرشته هاش حفظ کنه و همهٔ فرشته هارو. عزیزکم چیزی نموندها تا من و تو و بابایی ۱ سالمون بشه.

 

 

 

ارسال شده در: Sat 31 Oct 2009 :: 0:0 AM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید

دالی امیرم... دالی موشه...ای وای مامان جون آدم که کاسهٔ ماستیشو نمیذاره رو چشاش واسه دالی بازی‌.به قول مامان امیر سام خوشگلم هر چی‌ شما ووروجکا بزرگتر میشین آسونتر میشه همه چی‌ و شیرینتر منم واقعا قبول دارم حرفشو چون نمیدونی مامانی‌ ،نمیدونی‌ که چه پادشاهی دارم می‌کنم با تو.راستی‌ وروجک این کاراو چجوری یاد میگیری ؟مثلا یکیش ...بعد خوردن ماست یا مثلا پنیرت بشقابتو لیس میزنی‌ آخه فسقلی من ،نه من نه بابا از این کارا نمی‌کنیم.فقط کافیه چن لحظه از تو عروسکم غافل شم ،هیچ آشغالی رو دهنت نمیذاری ولی‌ هر نوع کاغذی که گیرت بیاد می‌خوری منم هی‌ باید کلی‌ عدد و رقم از سقف دهنت دار بیارم ،تازه وقتی‌ می‌خوری حتا اگه از چیزی خندتم بگیر عمرا بخندی همونجوری با بدجنسی خوشگلت نگام میکنی‌.

عاشق این شدی که بیسکویت ویفرت رو از وسط باز کنی‌ کرم توش رو لیس بزنی‌ باقیشم حتما به مامان تعارف کنی‌ و مامان هم باید قبول کنه.تازگیها هم هر چی‌ بوس بلدی واسه بابا میفرستی دریغ از یه بوس واسه مامان.

همچنان عاشق سی‌دی خونه مادر بزرگه هستی‌ و  از همه بیشتر هم مخمل رو دوست داری.تا آقا خروسرم میبینی‌ میگی‌ قوقو قوبا قوبا.از هر چی‌ کتاب و فیلم که توش پر حیوون باشه خوشت میاد. هلند هم که بودیم رفتیم به مزرعه حیوانات که میگفتن اون جایی‌ که رفتیم معروفترین بود تو هلند که همشه پادشاه  و سران مملکتشون از اونجا بازدید میکردن شاید واسه همینم بود که وضعیتش کمی‌ بهتر بود ،اونجا که بودیم کلییییییی یعنی‌ خیلی‌ زیاد کیف کردی.در اول رو که زدیم مات و متحیر بودی ولی‌ در بعدی رو دیگه همهٔ حیوونات رو با صداهاشون شناخته بودی.

میدونی‌ عسل من روز به روز که داری به اولین سالگرد زندگی‌ قشنگت نزدیک میشی‌ داری برای ما جذابتر میشی‌ با هر کار جدیدی  که انجام میدی.

راستی‌ یه تصمیم جدید...من و بابایی تصمیم گرفتیم که تختمون رو با تخت تو عوض کنیم آخه مرد کوچولوی من،چقده تو خواب وول می‌خوری مامانی‌.

خیلی‌ هم بهت بر میخوره که غذای‌ بچه بهت بدیم ،دوست داری از غذای‌ ما بخوری واسه همینم جدیدا غذاهای ما کم نمک تر از قبل و با ذائقهٔ تو پخته میشه که بتونیم ۳ تایی‌ از یه غذا بخوریم و کیف کنیم  با هم.

پسرم چن روز پیش تو مک دونالد ۲ تا کتاب با سفارش غذای‌ بچه هدیه گرفتیوا همونجا هم با یه آقای گوشواره دار و مو بلند بدخلق که وقتی‌ دید واسه یه قاشق بیشتر بستنی داری با بابایی میجنگی کلی‌ خوش اخلاق شد هم دوست شدی.

میدونی‌ نفس من،زندگی‌ یعنی‌ این که بعد از سرو سامون دادن کارات خدای مهربونت یه فرشته تو یه فصل خیلیییییییییییییییی قشنگ بذاره تو دامنت اونم تو یه کشور سرد که همه روز و شبای سردت بشن داغ داغ.زندگی‌ یعنی‌ این که روز به روز با پا گرفتن این دونهٔ کوچولوت  تو هم پا بگیری و کلی‌ از همین کوچولوت درس بگیری ،اونم چه درسی‌، درس زندگی‌.

یک یاداوری با مزه...امروز عصر من و امیر و فرید ۳ تایی‌ نشسته بودیم روبروی هم و بازی حیوونات رو میکردیم .مثلا بابا میگفت امیر گاو چی‌ میگه امیر میگفت اوووووو با چشای گرد شده.یا مثلا کلاغه میگه قاا.اون وسطش امیر لیلی‌ لیلی‌ حوضک هم رو دستهای هر دومون انجام داد.بعدش مامان میگه امیرم آقا اسب چی‌ میگیی؟یهو امیر انگاری چیزی یادش بیاد بلند میشه میره پشت مامانی‌ میزانه پشتش با دستش میگه دا یعنی‌ مامان رو دستت بمون مامان انجام میده امیر با کمک بابا میشینه پشت مامان  و خودش رو به حالت سواری تکون میده یهو یادش میفته که  بیرون یه پولی‌ مینداختیم تو سر آقا اسب که تکون میخورده  که اونوقت توسر مامانی‌ با انگشتای کوچولوش دنبال جای سکه میگرده...

.

بعدا نوشت ...خلاصه جناب دندون اومدن. دندن سوم پسرک من سمت راست بالا ،چشممون به جمالشن روشن شد.مبارکت باشه همهٔ زندگیمون.

طفلی شاخش لای حصار‌ها گیر کرده بود

داشت از میز بالا میرفت برای گرفتن ریکی .توجه کنید اون بالا یه قفس است

بعد از زدن واکسن در سالن مرکز بهداشت

وقتی‌ بابا ماشین رو خاموش کرد و امیر فهمید که وقت پیاده شدن و ددر رفتن است

پسرکم در مصاف با بزرگترین خرس زندگیش.اینجا سالن شیردهی و تعویض پوشک و بازی بچها در یک سنتر

دانشمند کنجکاو من در دانمارک

 

...

راستی‌ خاله بنفشه جونی این عکس‌ها با یه عالمه بوس تقدیم تو

... 

ارسال شده در: Thu 29 Oct 2009 :: 0:23 AM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
همهٔ زندگی‌ من! امروز در ۱۱ ماه و ۵ روزگی نیم دوز از واکسن یک سالگیت رو دریافت کردی دکتر و پرستارت با شمردن ett   två  tre...(۱ ۲ ۳..)همزمان به ۲ تا رونای خوشگلت تزریق کردن ،الهی من فدای تو بشم میدونم که خیلی‌ درد داری چون الانشم که خوابی‌ خواب خواب که نه همش داری تو خواب ناله میکنی‌ یا یکی‌ رو میزنی‌ ...تازه  خور و پف هم میکنی‌...از عصری هم همش با دستهای خوشگل و کوچلوت اون پای قشنگت رو خودت ناز میکنی‌ و میگی‌ آای آای آای .بووووووو.امروز تو تستی که دکتر آزت گرفت باز هم سربلند بیرون امدی و دکترت باز هم بهم گفت پسر باهوش و جذابی دارم.عزیزکم،عسلکم،همه زندگی‌ من و بابا دوست داریم

 

آخه پیرمرد خوشگل من ،آدم وقتی‌ بی‌ دندونه که اینجوری نمیخنده .اینو گذشتم تا یادت باشه اون روزایی رو که دندون نداشتی‌ تا مامان رو گاز بگیری

ارسال شده در: Thu 22 Oct 2009 :: 11:32 PM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
 

من ۱۱ ماهه شدم.در ۱۱ امین ماهگرد زندگیم از بستنیی بابام یه لیس زدم.وقتی‌ لیس دوم رو ندادن ابروشون رو بردم،به همهٔ مردمی که رد میشدن اشاره کردم و داد میزدم هامم یعنی‌ بستنی شما.تا اینکه کلی‌ بستنی خوردم.در ۱۱ امین ماهگرد زندگیم سوار اسب تاب تابی دوستم شدم و کلی‌ خودم تکونش دادم ،خیلی‌ جالب بود  .بابا فریدم فرداش برام از بیبی لند خرید برام.یه ۲ هفته‌ای مونده بود به ۱۱ امین ماهگرد زندگیم حقم رو گرفتم و حق یه پسر سوئدی رو کف دستش گذشتم.ماجرا از این قرا که با مامان بهارم رفته بودیم خریدگشنم شد مامانم من رو برد طبقه ´_۲ یه مرکز خرید بزرگ که یه سالن بزرگی‌ داره برای تعویض عصاپوشک نی‌نی‌ها و شیر دادنشون با کلی‌ رنگای قشنگ و اسباب بازی...راستی‌ من رخیلی از رنگ هارو میشناسم، مثلا مامانم میگه سبز سبز رو نشانش میدم و همچنین قرمز رو...اونجا مامانم گذشتم زمین تا با نی‌نی‌های دیگه بازی کنم یه نی‌نی فسقلی زد رو سرم منم اندختمش زمین رو شکمش و کوبیدم به پشتش مامان نینی  هم کلی‌ تشویقم کرد.و   بهم  گفت duktig pojkeیعنی‌ پسر زرنگ.چند هفتست دندون سومم می‌خواد بیاد بیرون انقده هم درد میکنه واسم ولی‌ نمیاد .

وقتی‌ مامانم میگه امیر خوشگلم بریم دادا با یه لنگه جوراب و یه توپ میرم دم در با دادا گفتن‌های کشیده و خنده‌ها‌ی از ته دل‌.

خیلی‌ دوست دارم که صبح‌ها زودتر از مامانم بیدار شم و بوسش کنم تا بیدار شه.کلا دوست دارم خودم تصمیم بگیرم برای هر چیزیب همین دلیل وقتی‌ چیزی نخوام  انجام بشه انقده محکم ن ن ن ن .. میگم تا همون بشه که می‌خوام.

وقتی‌ عزم می‌پرسن غذات خوشمزت ؟سرم رو به علامت اره تکون میدم و میگم باه باه باه باه

روزی چند بار خودم شونم رو بار میدارم میرم جلو آینه و موهام رو شونه میزنم.

کلی‌ دوست تو  خیابون دارما با هم زودی بگو بخند راه میندازم ولی‌ نمیدونم چرا دیگه نمیبینمشون.

میرم سمت پریز برق و دستم رو بهش نزدیک می‌کنم و با خندهٔ کوچولویی به مامانم نگاه می‌کنم و میگم بوووو

در ۱۱ امین ماهگرد زندگیم با مداد شمعی‌ روی کاغذ بزرگی‌ که بابایی بهم داد نشستم و کلی‌ با دست چپم خط خطی‌ کردم.و دوست ۲ سالهٔ من هم نقاشی خوشگلی‌ کشید.تازشم دوستم که دختر یه عالم اسباب بازی‌ آورد که من پسرونهاشو جدا کردم و عروسک و کالسکه و گیرهٔ سر و.. اینرو کنار گذشتم مامانم هم کلی‌ قربون صدق ژست‌های مردونم رفت.منم ذوق زده رفتم طرفش و خودم رو چسبوندم بهش.

اگه مامانی‌ و باباییم طولانی‌ با هم حرف بزنن میرم وسطشون و انقده صداشون می‌کنم تا خورده بشم.

یکی‌ ا زبازیهای مورد علاقم اینه که رو دوش بابام یا پشت مامانم بشینم  یا اینکه منو ببرن مرکز بازی بچها و منو بزارن تو استخر توپ.

دکترم میگه خیلی‌ با دقتم و برای همهٔ کارم از قبل برنامه ریزی می‌کنم و با هدف پیش میرم با اینکه خیلی‌ کوچولو هستم.این حرفش بهم برخوردا.من یه آقای ۱۱ ماهه هستم دیگه مردی شدم برای خودم.

با همه دست میدم و وقتی‌ میگن گیو می‌‌فیو دستم رو میزنم به دستشون.

بوس میدم تا دلتون بخواد ولی‌ فقط به مامان و بابا تصویری میدم به بقیه از راه دور با صدا.به همه هم میخندم با کلی‌ دلبری.

هر وقت بازی میکنم و اون وسطش خسته میشم  میرم بغل مامانم با دست راست تو دهان و با مژه هاش بازی‌ می‌کنم تا خستگیم در بره و ادامهٔ بازی‌...

عاشق اینم که با ۲ تا دستم  چیزی سنگین بلند کنم مخصوصا تو اسشپزخونه کشوهارو خالی‌ کنم .آخه نمیدونین انقد خوش می‌گذره مامانی‌ داره آشپزی می‌کنه منم رو قابلمها و آبکش با قاشق میزنم  و مامانیم برام آواز میکنه که کلی‌ باید امیر توش باشه آخرشم من بلند میشم و کلی‌ قر میدم تا بابایی با دوربین مثل خبر نگرها بیاد سراغمون..روزی حتما ۱ ساعت باید ۳ تاییمون کنسرت اجرا کنیم اگه جایی‌ این جور سرو صداها شنیدین خونهٔ ماست.از موسیقی سنتی داریم تا دمبل و دیمبول

صدای جوجو و هاپو و چیزی شبیه اسب رو بلدم در بیارم پیشی‌ هم تازگیها یاد گرفتم و سی‌دی خونه مادر بزرگه رو حتما باید هر روز گوش کنم چون یاد مامیم و خاله بنفشم  میافتم که واسم میخوندن  شعرش رو.

نی‌نی‌های محترم وقتی‌ میرین زیر میز برای اینکه به سرتون آسیبی نرسه حتما با یک دستتون سرتون رو نگهدارین مثل من.

اووکادو با لیمو خیلی‌ دوست دارم.سوپ‌های مامانم رو و  همچنین دسر هاش رو خیلی‌ دوست دارم حالا میگم براتون چند تاشو اینجا بنویسه که شما هم لذت ببرین. انقده خوشم میاد لیوان آبم رو خالی‌ کنم تو آبکش می‌شه مثل دوش حموم.نی‌نی از هر رنگش رو دوست دارم سیاه سفید...

بابام میگه فوتبالم پیشرفت کرده چون هر روز با هم بازی می‌کنیم..دوست جونیام خوب بخورین،خوب بخوابین خوب با بابا،ممنتون دوچرخه سواری و ورزش کنین،هم چیز رو بهم بریزین داد مامانتون رو در بیارین حتا اگه به قیمت خورده شدنتون تموم بشه،لوس بازیهایی در بیارین که جدید باشه و نینیهای دیگه نکرده باشن ،،به ما هم یاد بدین،،با مردم مهربون باشین و خوش خنده باشین ،اگه مامانتون گوشواره داشت حتما بکشیدش.وقتی‌ میگن چشم مامان کوو اگه میتونین کورش کنین و دهان مامان کو مشتتون رو بذارین دهان مامان به زور،به من وقتی‌ میگن بابا کو میرم دم در و میگم ایش یعنی‌ همون نیش مخفف نیست.یادتون نره تا وقتی‌ بیدارین اجازه ندین مامانی حتا یه لحظه هم پای کامپیوتر بشینه.من وقتی‌ غذام رو میخورم سرم رو میبرم بالا و می‌خوام بگم الهی شکر که هنوز بلد نیستم..تمرین کنین تا مثل من به ۲ لهجهٔ ایرانی‌ و ۳ زبان حرف بفهمین.    موفق باشین.

راستی‌ به نظر شما با همهٔ اینا که گفتم  حق دارن هم عاشقم بشن یا نه؟

پی نوشت...امیر خوشگل من همچنان ۲ انگشتش رو به جای پستونک میخوره و با توجه به بیماریهایی که الان وجود داره من باید ثانیه به ثانیه دستش رو بشورم با توجه به سنش کسی‌ راهی‌ میشناسه برای ترکش.پستونک اصلا دوست نداره تا میزارم دهانش در میاره وبهش میخنده و پرتش می‌کنه البته اول کلی‌ نصیحتش میکنه که دیگه نیای دهان من هااا...

...aks shanbeh ayandeh mizaram

ارسال شده در: Sat 17 Oct 2009 :: 9:7 PM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
درباره وبلاگ
امیر ،پرینس مامان بهار و بابا فرید،خوش اومدی به دنیای ما.تو اومدی عزیزم و با اومدنت عشقو شادیو تو کلبهٔ عشقمون صد چندان کردی.ما روز شمار زندگیت هستیم و برات مینویسیم تا خودت قلم به دست بگیری و از خاطراتت بنویسی‌.

امیر ما،۳شنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۸،،۲۸ ابان ۱۳۸۷،، در بیمارستان دندیرید سوید دنیا اومد .سا عت تولد پرینس ما ۱۷.۴۳ با وزن ۳.۸۰ و قد ۵۰


آرشيو وبلاگ