میوه های شیرین
قشنگ یعنی تو...تو
از هفتهٔ دیگه هر هفته به روز میشیم با ماجراهای امیر و آوا. دوستتون دارم و باعث افتخارمه که از همهجای دنیا انقدر دوست مهربون دارم. آوای قشنگم روز تولدت خونه نبودم ولی پشت در بخشی که بستری بودم با تعدادی پرستار شمع تولدت رو با قدرت فوت کردی دخترکم. تولدت مبارک خورشید کوچولوی خونمون. راه رفتن خوشگلتم مبارک خانومم که با هر یه قدم کلی واسه خودت دست میزنی و کلی هم امیر تشویقت میکنه .................... درد کشیدن رو میشه تحمل کرد ولی اینکه پسرت هر روز با بغض بگه مامان مهربونم کی میای پس و دخترتم به زبون خودش بهات حرف بزنه دل آدمو درد میاره .الان خوبم .خیلی خوب.۲ بار هم پست گذشتم که انقدر شمارو نگران نکنم ولی واقعا نمیدونم پستم چی شدن الان__.دوستتون دارم مهربونای من .از داشتن دوستایی مثل شما خوشحالم ...کیسه صفرام تعداد زیادی سنگ داشت و باعث عفونت هم شده بودن .پس به دیار باقی شتافت البته اینجوری اسون که نوشتم نبودا .مردم و زنده شدم... خانوم کوچولوی خونه ما ۱ ساله شد خوشکله بابا تولدت مبارک . آوا کوچولوی بابا با اون دستای کوچولوت واسه مامان دعا کن زود خوب بشه بیاد خونه. اون تیکر بالا رو یه نگاه بندازین .همونی که داره دلمو میلرزونه. """""" آهای فسقلی با تو امااا عاشقتم یک و نصفی دندونهٔ من. دیگه وقتش بود عزیزکم.طبق قولی که به خودم و تو داده بودم مهمترین دوران زندگیت رو از پنجاه درصد خودم گذشتم و موندم باهات تا همه جوره باهات باشم عسلم.تا هم روح و روانت رو بسازم و هم جسم کوچولوی نازنینت رو .ولی میدونم که ارزشش رو داشت و خواهد داشت.همونطوری که الان دارم نتیجش رو میبینم در آینده هم خواهم دید. شاید بیشتر ازیک سال هست که به دنبال مهد مناسبی بودیم برای ۳ سالگیت,از همهٔ سیستمهای آموزشی،ولی از نظر مشاور خبره, بچه ای هستی با تواناییهای فیزیکی و بهره هوشی بالا که نیازی به مهدهای با شیوههای خاص ندیدن ،(از نظر مشاور بعضی ا زشیوهها (مثلا مونته سوری)برای کودکانی بود با یک سری ازتواناییهای پایین ،مثل غذا خوردن یا دست شستن حتی).پس ترجیح دادیم از همهٔ تواناییهات در راه صحیحش استفاده بشه و مثل یک کودک نرمال. دوست داشتم تا قبل از مدرسه رفتنت فقط بچگی کنی و شاد باشی در محیطی شاد و دور از هر گونه آموزش خاص و نبینم روزی رو که پسرکم خسته از هر چه آموزش باشه. امیدوارم به همهٔ چیزهایی که لایقش هستی و در دنیا سهم توست برسی پسرک نازنینم عزیز دلم،خدا سایه به سایه ،نفس به نفس و قدم به قدم همراهت باشه.تا روزی که زنده باشیم هر سال همینطور بدرقت میکنیم یدونه پسرم. """"""""""""""""" از ابتدا خلاصه وار میگم تا برسیم به تصمیم خودمون:ماریا مونتسوری موسس این روش بود که در آن زمان روشی بود برای بچه های با ناتوانیهای جسمی و ذهنی.در این روش به بچه ها آزادی کامل داده میشده تا بتونن به سمت علائقشون برن که هنوز هم این روش ادامه داره. مهدهای کشور سوئد ۹۰ درصد به همین روش اداره میشن که البته به اسم مونته سوری نیستن و اما دلیلشون:اظهار میشه که در روش فوق که اصلش اجباری نباید باشه ،اجبار هست .در اینکه بچه ها در نهایت باید نمرهای کسب کنن برای مهارتهاشون تا بتونن به مدارس منتسوری هم برن.مشاوری که ما ازش کمک گرفتیم مشاوره یکی ا ز همین مدارس هم بود.ایشون بعد ا زتستهای متعدد که اونم فقط به این صورت بود که بچه رو در چند جلسه و در حین بازی در داخل سالن یا در محیط بازی بیرون حتی زمین شن و وقت غذا خوردن و دستشویی رفتن و دست شستن زیر نظر میگیره. به طور مثال در مورد امیر اینطور گفت:گفت پسر شما در تمام جلسات بمحض ورود به سمت ابزار موسیقی رفته ،خودش غذاش رو خورده،خودش دستش رو شسته و خشک کرده و...... از نظر ایشون لازم نبود که پسر ما به مدرسهای بره که برای خوردنو خوابیدنو غیره یک سری قوانین خشک رو اجرا کنن روش.البته هرگز این روش رو نفی نکرد ولی گفت برای یک بچهٔ با تواناییهای نرمال و بالاتر از نرمال اجباری به اون روش نیست و خودمون میتونیم تصمیم بگیریم. و اما مهدی که امیر میره: یک مهد بسیار بزرگ و نور گیر،با دو قسمت:یکی سالن غذاخوری و سالن خواب و کنارش سالن ژیمناستیک و قسمت دیگر سالن نقاشی،کاردستی و در کنارش سالن موسیقی و در قسمت دیگری هم سالنی بسیار بزرگ و منظم و تمیز برای بازی،از بازیهای ساده ،ماشین بازی گرفته تا آچار و... مثلاً در سالن ژیمناستیک و ورزش هیچ اجباری نیست که پسرما شرکت کنه ولی وقتی که با دوستانش اونجا حضور دارن میتونن به موسیقی گوش بدن و آموزش غیر مستقیمه. برای ما خیلی مهم بود: ۱.امیر تو یه محیط کاملا آروم و دور از اموزش اجباری باشه. ۲.نمیخواستیم که هرگز فکر کنه که تافتهٔ جدا بافته باید باشه و به اسم یک موسسهای بسنده کنه چون هر چقدر هم انکار کنیم باز به مرحلهٔ دانشگاه هم که برسه مجبوره از یک سری اجبارات و حفظ کردنیها روبرو بشه. همهٔ این مطالب هم در نفی این روش نبوده ،فقط نمیخواستیم که تواناییهای بچمون محدود یا سرکوب بشه .شاید بیشتر از ۴ تا مدرسه منتسری رو با مدارس معمولی مقایسه کردم هم مهد کودک هم دبستان و این مدرسرو برای پسرم ترجیح دادم چون معتقدم که بچّم اول از همه باید آرامش روحی بالایی داشته باشه در این صورت به همهٔ چیزایی که لایقشه خواهد رسید.
و اما عسل نازنینم: این روش یک روش تلفیقی هست،بله.کودکان کم توان با کودکان غادی یک جا قرار میگیرند و برای اون کودکان نازنینی که کم توان هستند روشیست عالی،چون :در کنار بچههای با تواناییهای بالاتر اونها هم استفاده میبرن .راستش من نمیتونم با تکیه به این که چون تو دنیا این روش هنوز هست فرزند منم استفاده برنده ا زین روش باشه.من به عنوان یه مادر باید بهترین رو برای فرزندم انتخاب کنم تا وقتی که خودش بتونه انتخاب کننده باشه.مشاور به ما گفت وقتی امیر تو محیطش قرار بگیره به مرور کسل میشه به این دلیل که یک سری تواناییهایی بالاتر از سنش داره که نباید مجبور باشه که اونارو سر گوب کنه. در سوئد هم هنوز این روش تو مدارس مختلفی اجرا میشه. ولی راستش من کشورهای دیگه از مهدها و مدارسشن شنیدم ولی خودم نرفتم که ببینم ولی طبق مقایسههایی که دوستانم تو کشورای دیگه با اینجا میکردن گویا مهدهای اینجا ویژگیها و شرایط خاصی برای بچهها داره که جاهای دیگه یا کمتر کشوری اینگونه هست. اینجا حتی درمهدی که امیر میره کلاس نجاری برای پسران و دوزندگی برای دختران هست در سن ۳ تا ۵ سال.دبستانهای زیادی رو هم رفتم و دیدم مثل مدارس ما نبود که یک بند بشینیمو درس حفظ کنیم و جواب پس بدیم. شاید هم به همین دلیله که ما نیازی در استفاده از این روش ندییدیم امیر من از پلههای متحرک داشت بالا میرفت و اون بالاِ رسید باز هم روی طنابهای بالایی داشت راه میرفت.انصافا کار سختی بود و دور از تواناییهای یک پسر این سنی. کل زمان بازی رو که مثل خونه که با ماشین هاش حرف میزد با حشرات ،باد،آفتاب،ابر،طناب وچوب حرف زد.وقتی اون بالا رسید خیلی بلند گفت: امیر قهرمان, دوست داریم مااااااااااااا دوست داریم مااا* *این تیکه رو حتما با به حالت آهنگین بخونین انگار که تو استادیوم فوتبال نشستین ،با همون آهنگ تماشاچیان. ************** خانوم کوچولوی ملوس من ۱۱ ماهه شد. امیر زیباپسند... هدیهٔ پدر رو باز کردم و به پام کردم و داشتم راه میرفتم که امیر اومد و گفت: واییییی مامان خشلم مبارکت باشه چه قشنگیییییه. امیر انساندوست: خطاب به امبولانسش:آمبولانس جان این مریض رو ببر بیمارستان. نمیبری؟ آمبولانس عزیزمممممم دلش درد میکنه ببر دیگه. این بار با جدّیت خطاب به آمبولانس :okkkkk نبرش پلیس میبره. بعد از چند لحظه خطاب به آمبولانس:خشل من برو دیگه پلیس نمیشه بره. امیر خسته از دست آمبولانس:مامانم این آمبولانس حرف گوش نده شد(حرف گوش نکن شده)شما بیا تلاش کن. امیر خانواده دوست: وقت صحبت با تلفن:سلام خالهٔ خشلم.چه بخر؟؟(چه خبر).عاشقتم خشل من.برام لواشک خریدی؟(بنده در این مورد خاص رقیب پیدا کردم) امیر پدری مهربان: پسرکم داشت ساز دهنی میزد .مدتی سکوت برقرار شد رفتم دیدم یک شیشه بزرگ روغن زیتون رو مالیده روی سر و صورت ماشینها ،هواپیما هاش. من :امیر جان چرا این کار رو کردی مامانی؟ امیر:آخه مامان بچه یام(بچه هام) میرن شنا میسوزن .مالیدم که نسوزن. الهی من قربون تو پسر مهربون و نوههای نازم بشم. امیر و احساسات نابش: آقایی داشت درختچههای نزدیک خونمون رو هرس میکرد. امیر رفت جلو:آقا جان سلام .خسته نشدی(خسته نباشی).این کارو نکن .عیبه.درختا گوناه میان(گناه دارن).اینا درختای منه. بعدشم یه جوری قیافش رو ناراحت و درهم کرد تا صحبت هاش نتیجه داشته باشه.... امیر و گزارشات ثانیه به ثانیه: آوا ظرف غذاش رو از روی میز انداخت و شکست.امیر سریع به سمت تلفن رفت و دکمهٔ تکرار رو زد تا با مامانم صحبت کنه. امیر:وای مامی آوا بشابش رو(بشقابش رو)انداخت شکستوند(شکوند) .پدر جون خوبه؟ خداهفظظظظظظظظظظظظظظظظ. امیر زیباپرست: رفته بودیم به یک مرکز تفریحی به اسم خانهٔ پروانهها .یک مجموعهٔ زیبا شامل آکواریم و تعدادی قورباغهٔ سمی و گلخونههای زیبا و پروانههای بسیار زیبا که تو محیط آزاد بودن و روی سر و صورت شما مینشستند واقعا زیبا بود. امیر:وایی بابایم اینجا بهشته. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امیر و مطالعه: امیر:مامانی کتاب بخریم؟ من:مامانی ما که تازه کتاب خریدیم. امیر:اون که مال شما بود.برای من یه دونه خریدی. من:شما که زیاد کتاب داری. امیر:مطالیی(مطالعه) خوبه مامان .ادم فکرش باز میمونه تموم نمیشه.!!!!!! امیر و نظرات نابش: امیر خطاب به ریل بزرگ قطارش:خوابت میاد؟جان جان .*به نظرم* بهتره با ماشین جان بازی کنم شما بری بخوابی. *********************** *********************** ********************** دخترک ملوس من عاشق اینه که تو لیوان آب بخوره با هر قلوپ که میخوره سرش رو بگیره عقب و الکی سرفه کنه که یعنی آب تو گلوم گیر کرده و غش غش بخنده. *نصفه شب میشینه و همنجوری خوابیده سرش میفته پایین . *عاشق اینه که بذارمش اتاق امیر و ۲ تایی ساعتها با هم بخندن و بازی کنن. خانوم کوچولوی ما هنوزهم بی دندونه و هنوزم با گرفتن میز و صندلی با ترس و لرز این طرف و اون طرف میره. وقتی نیاز به تعویض پوشک داره انقدر نوک بینیش رو چین میده و اوف اوف میکنه که بفهمونه مشکلش چیه. مامان و بابا و دادا و نام نام و سلام رو به سوئدی میگه(hej). در هر شرایطی باشه حتی گریه کردن باید به محض شنیدن آهنگ دست بزنه .این از واجبات زندگیشه . ************** *راستی ،گفته بودم که امیر میزش رو میچینه واسه پذیرایی از ما به صرف عصرونه وخواهرش هم کمکش میکنه و ۲ تایی یکی با ۲ پا و اون یکی با ۲ پا و ۲ دست میان سراغ من و پدرشون و ما مهمون اتاق شاپرک هامون میشیم و دعوتشون رو لبیک میگیم و ۴ تایی به ریش جناب دنیا میخندیم.؟؟؟؟ مرا از توست هر دم تازه عشقی تو را هر ساعتی حسنی دگر باد (حافظ)






